تبليغاتX
شعر ساغر شفیعی
سپاس

گازهای اشک آور !

این بغض در گلویمان

گیر کرده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:35  توسط ساغر شفیعی   | 

سلام دوستان.سری زدم به اولین کتابم که در سال۱۳۸۱ چاپ شده بود (وقتی باران پیانو می زند).این مثنوی را دوست دارم شما هم بخوانید.نظرتان چیست؟

 

یاد آن یاردبستانی به خیر

خنده های شوخ پنهانی به خیر

 

دامن کوتاه آبی رنگمان

راه رفتن های تنگاتنگمان

 

دفترصدبرگ صدها آرزو

دستخط کودکی هامان براو

 

یادگاری های بردیوارمان

گفتگوهای قناری وارمان

 

نیمکت جز شاهد شادی نبود

هیچ بندی پای آزادی نبود

 

زنگ تفریح ودویدن هایمان

هردوچون سیبی رسیدن هایمان

 

لحظه های اضطراب امتحان

انتظارمعجزه از آسمان

 

آخراماخنده هامان دیدنی

بیست طعمی داشت مثل بستنی

 

دوستیمان ساده  بی آرایه بود

روشنی باقلبمان همسایه بود

 

یادایام خوش مستی به خیر

یاد آن یاربغل دستی به خیر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:35  توسط ساغر شفیعی   | 

گفتم کلیدی در این قفل نچرخد

خبری درز نکند از در

گفتم آرام بگیرم

در چاردیوار محکم خانه

پشت پنجره ای چشم و گوش بسته

که جز گل و مرغ

نقش دیگری بر پرده ی نمایشش نیست

 

جیرجیر در اما

موش می دواند در اعتقادات خانه ی من

 

در دهن لق

که یاوه های باد را

با آب وتاب تکرار می کند

 

برگرد باد هرجایی

به همان جهنم دره ای که آمده ای

می خواهم با پنجره ی خودم تنها باشم

پنجره ی دلسوز

پرده پوش خبرهای ناگوار

خبرنگارخوش بین خودم

که زخم های ناسور را

سانسور می کند

وهرروز

           نامه های فدایت شوم مرا

                                                  به دست آسمان می رساند

 

دهنت را ببند و راحتم بگذار

که از پنجره ی بی خبرم

آفتاب بگیرم

 

-------------------------------------------------------------

شعری که خواندید از مجموعه ی جدیدم است که قرار است در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه شود.

نام مجموعه: من هم از شاعران دهه ی چهل هستم

ناشر:آینه جنوب

همچنین مجموعه شعردیگرم "حالا نام دیگری دارم" توسط همین ناشر به چاپ دوم رسیده است

امیدوارم در نمایشگاه ببینمتان

 (راهرو۲۹-غرفه ی۳۴ -انتشارات داستانسراـ آینه جنوب)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط ساغر شفیعی   | 

آفتابگردان ها را به جای آفتاب گذاشتم

کفش ها را به جای راه

می توانم هفت سین را هم به جای بهار بگذارم

اما جای خالی تورا

فقط باران پر می کند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:16  توسط ساغر شفیعی   | 

این خود خود منم

بارانی یکریز

که خیال خوابش نیست

لرزشی مخفی

که از چشم هرچه بپوشم

                                   پوشیده نمی ماند

این منم

استکانی تلخ-سرد-سنگین

                                        و بی تسکین

لبخند

برچسب بی رمقی

که برلبم نمی ماند

به دلت نمی چسبد

 

آن مرداب آرام

که مدال ماه برسینه اش می لرزید

کارت پستال زیبایی بود

که برایت فرستاده بودم

خودم

پنهان بودم در عمق سیاه همان مرداب

وچقدر دلم می خواست

آن پایین مرواریدی پیدا شود

که دست خالی نباشم

روزی که مثل امروز

                           پیدایم می کنی

امروز

پیکری که بالا آمده

با تشنجی یکریز

ودستی شرمسار

خود خود منم

 

نترس عزیزم

آن قرص معجزه گر را

بایک لیوان آب بیاور

وبوسه ای برای بدرود

تا دوباره فرو روم در خواب

وتو باز

غرق مهتاب که پارو می زنی

خیال کنی از خوابی تلخ

بیدار شده ای

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:17  توسط ساغر شفیعی   | 

پدربزرگ خیالش راحت بود

که مادربزرگ

هرجایی نمی رود

 

غافل از این که

هرشب دور از چشم او

به خواب هفت پادشاه می رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:35  توسط ساغر شفیعی   | 

سلام دوستان.

شعرهایم را به انتشارات "اینه ی جنوب"سپردم.

همان ناشری که زحمت کتاب پیشینم را هم کشیده بود و قرار است آنرا هم برای چاپ دوم آماده کند.

یکی از شعرهای مجموعه ی جدیدم را برایتان می نویسم که قرارشده نام کتاب هم از همین شعر گرفته شود:

 

ناز نفسم

اگر تمام شمع ها را یک نفس فوت کنم

 

احسنت مدعوین

کف مرتب

و یک قاچ بزگ کیک

به افتخار ورود به دهه ای دیگر

 

با غرور سرم را بالا می گیرم

حالا من هم از شاعران دهه ی چهل هستم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:41  توسط ساغر شفیعی   | 

سلام دوستان عزیزم.

دستی به سروصورت چرک و چروک چرکنویس هام کشیدم و

تصمیم گرفتم منتشرشون کنم.

مثل گیاهی که باید عطرشو منتشر کنه.

حالا بوی تند اکالیپتوس یا رایحه ی ملایم یاس فرقی نمی کنه .

هرچی فکر کردم دیدم این تنها کاریه که به من احساس بودن و زنده بودن میده.

قرار نیست گلی به سر این باغ بزنم

کسی هم شاید حوصله نکنه برگهامو ورق بزنه

ولی من یه گیاهم

نگاهم به آسمون ابری و

دلم گرم آفتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 4:43  توسط ساغر شفیعی   | 

 

لرزشم از شوق نیست

از هراس چکیدن است

از انتهای این ساقه ی نازک

 

نگذار بیفتم

زنبور تشنه!

آفتاب طلایی!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:36  توسط ساغر شفیعی   | 

فصل که رخت عوض می کند

دوباره عاشقت می شوم

 

گیرم زمستان باشد و من

آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم

عشق تو همین شال پشمی است

که نفسم را گرم می کند

 

بر لبم نام تورا می برم

تا برف

مثل قند

در دل زمستان آب شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:56  توسط ساغر شفیعی   |