تبليغاتX
شعر ساغر شفیعی
شعر / وقتی باران پیانو می زند ,1381 روزگار. حالا نام دیگری دارم1384 اینه ی جنوب
باران تویی  وقتی که می آیی

چون موجی از عطر علف با باد

دادم به بادت هرچه دارم را

بود و نبود و  هرچه بادا باد. . .

 

ساحل تویی وقتی که می آیم

سرگشته و بی خانمان سویت

چشمان تو مرغان دریاییست

دریا تویی با موج گیسویت

 

جنگل تویی وقتی که از چشمت

یک جرعه چای سبز می نوشم

می بویمت چون شاخه ای نمناک

پر می کنی از عطر آغوشم

 

نیلوفر شعری و می پیچی

بر پیکر اندیشه ام  آرام

من شاعری درمانده از توصیف

وامانده در پیچ و خم ابهام

 

ماه منی در خلوت شب ها

ظلمت تویی  آب حیاتم تو

خون غزل می جوشد از رگ هات

حافظ تویی  شاخ نباتم  تو

 

پیمانه ای هستی ز می لبریز

من ساغر اما از عطش سرشار

آبی بزن بر آتشم ای دوست

جامی بزن بر جام من ای یار

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:18  توسط ساغر شفیعی   | 

======================================

زن
برای ایفای نقش تازه ای
پآ به سن می گذارد

نقشی رنگ پریده
بر پیراهنی چروک

طرحی جو گندمی
بر کشتزار گیسوش

دو تکه ابر سایه انداخته روی پلکهاش

کسی برای این نقش کف نمی زند

زن اما هر روز
به خط چشمها دقیق می شود
و سرخابی را انتخاب می کند

تا پاییز رنگین تری
چهره پردازی کند

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط ساغر شفیعی   | 

قبول

تو رد نشدی از نگاه من

و جمله ی این خیابان ها را

پشت سر من رج نزدی

و کنار همین جدول

ضرب نشد نگاه تو در من

اصلا این تو نبودی

که جواب همه ی سوال هایت

                                           من بودم

و بی دلیل انگشتان من

در جیب هایم به لرزه افتاده بود

و کلامی تازه

مثل وردی قدیمی

لب هایم را به تشنج وا می داشت

و بی آن که سرمشقی داشته باشم

نگاهم نستعلیق شد و

قدم هایم شکسته

 

اما مسئله این نیست که من رد شدم یا تو

مسئله اینجاست که

 ما منهای تو 

 دیگر من نیست

چیزی کم شده از من

و این معادله ای نیست

 که به این سادگی ها به تعادل برسد

من تعادل روانی قدم هایم را از دست داده ام

و دیگر می ترسم از رد شدن

از جدول ها

از خیابان ها

و می ترسم از هندسه ی این شهر

که ارتفاعش بیش از قاعده است

 

پی دیواری می گردم

کوتاه تر از دیوار خودم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:53  توسط ساغر شفیعی   | 

پس اين همه دوستت دارم را

پس انداز كرده اي براي چه وقت؟

قلكت پر است و دست من خالي

خرج كن يكي دو سكه ي زر را

امروز

       روز مباداست

 

                             
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط ساغر شفیعی   | 

کلاغی نشسته بر سرمان

افکار پوچ می کارد

با دانه های پوک در منقار

 

کلاغی بدبین لانه کرده در چشم هامان

بی اعتماد به آنچه می بیند

 

کلاغی پنهان شده در گلوها

که قاری بدصدای غرور ماست

 

شهر  باغ کلاغ های بی دست و پاست

چوب های شکسته از لانه های هم می دزدند

 آشیانی دست و پا کنند

 

شب

مادر تمام کلاغ هاست

دزدیده می آید

ماه را در قلکش می اندازد

و جا می گذارد شهر را

در بوی تند فضله و مردار

 

گیج و منگ بیدار می شویم

کلاغی در معده هامان

                                قار قار می کند

 

======================================================

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:32  توسط ساغر شفیعی   | 

=۱=======================================

جوانی من

مثل یک پیراهن سبز گلدار

بر بند آفتاب

               تاب می خورد

شتاب کن به تماشا

پاییز می خواهد

گل ها را

نخ نما کند

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 ۲

سیب فراموش شده

روی میز آشپزخانه

می پلاسد

با سالکی بر گونه ی راستش

 

دوباره به ساعت نگاه می کنم

دیر کرده  دیر

 

دارم در آشپزخانه فراموش می شوم

و گونه ی راستم

                      برای بوسه ای

                                           لک زده است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 ۳

می شود آن دو پنجره را وا کنی یا نه؟

و بیایی

 با دو پیاله اردیبهشت؟

 

چشمان من سفره انداخته اند

زودتر بیا

پیش از آن که نگاهم

                            بیات شود

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 ۴

ماه هاست

روز تعطیل است

ومن

از روی دست ماه

مشق شب می نویسم

ستاره ها ریشخندم می کنند:

" ماه تقلبی است"

 

خاموششان می کنم

همه جا تاریک می شود

=========================================

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 20:53  توسط ساغر شفیعی   | 

سلام بر دوستان عزیزم

شعری قدیمی را به بهانه ی این که به تازگی با صدای گرم آقای علیرضا افتخاری اجرا شده می نویسم.

این شعر در کتاب اول من "وقتی باران پیانو می زند" به اسم همسفر باد چاپ شده بود و حالا در آخرین آلبوم آقای افتخاری

"تو می آیی" با نام تو ندیدی مرا اجرا شده است:

هرچه شکفتم تو ندیدی مرا

رفتی و افسوس نچیدی مرا

ماندم و پژمرده شدم ریختم

تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را نتکان ای عزیز

این منم ای دوست به خاکم نریز

وای..مرا ساده سپردی به باد

حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم ازآن پس مدام

می گذرم بی خبر از بام و شام

می رسم اما به تو روزی دگر

پنجره را باز گذاری اگر...

 

شنیدن این شعر وشعر دیگرم که در این آلبوم آمده را به دوستان عزیزم توصیه میکنم چون با آهنگسازی زیبای آقای حسن میرزاخانی و صدای آقای افتخاری بسیار دلنشین تر خواهد بود.

حوصله دارید شعر دیگرم را هم بخوانید؟

"زیر چتر باران"(شعر برای آهنگ سروده شده)

زیر چتر سبز باران

برگ لرزان درختان

آید به یادم دوباره

کوچه باغ پرسه هامان

 

می تراوید از نگاهت

شور و شرم کودکانه

می سرودم زیر باران

از نگاه تو ترانه

 

اگر از آنهمه شوق و آرزو

مانده در قلب تو هم  بگو بگو

زمزمه کن همه را به گوش من

تا بگیرم بوی باران

 

گل همیشه بهار من بیا

با گل خنده کنار من بیا

تا همه هستیم از حضور تو

گل کند همچون بهاران

 

دم به دم افسانه می خواند

در کنار گوشمان باد

نغمه های عاشقی را

باد و باران یاد مان داد

 

می توانستم چو لبخند

بر لبانت جان بگیرم

یا بلغزم همچو اشکی

کنج لبهایت بمیرم

 

اگر از آن همه...

........................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:49  توسط ساغر شفیعی   | 

==================================================

کنار بیا

می خواهم چیزی به گوشت بگویم

من پری دریایی ات نیستم

دریانوردم

قایقم همین تن خسته ست

بادبان  پیراهنم

فرو می روم در رویا

بالا می روم تا خیال

و خرد و خسته دنبال فانوسک چشم تو می گردم

بیراهه نرو

پری دریا هم اگر بود

حالت را بهم می زد

با آن تن سرد و

بوی زهم ماهی

 

کنار بیا

بااین قایق شکسته ناخدا

که سرگرمی اش جذر و مد آرزوهاست

و ماه

عادت رویاهاش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 0:59  توسط ساغر شفیعی   | 

======================================

استکان کوچکی چای سنگین

زیر سیگاری پر

خودکار بیک

کاغذی پر از گدازه ی شعر

میزی پر از کتاب و کاغذ و پوشه

و تو

با موج نقره ای مویت

رنگ مهربان چشمت

و صدا... صدا

تنها صدا

            ی

                  گرفته

گرفته شد از تو

و مرگ به هیات اسبی سیاه

با یال شعله ور

به سوی سرزمین ناشناخته برد تو را

و چه تند

که تنت جا ماند

سرد و کفن پیچ

در محوطه ی تالار وحدت

که هرچه گریه کردم

سری تکان ندادی

 

کجا؟

کجامی روی برشانه های عزا

کجا می روی بر موج های صدا

سنج و

         طبل و      

                  شیون

 

و من به جستجوی تو چشم می دوانم

جای نرگسی که دستم نیست

"هیچ چیز قدر یک دسته نرگس شادم نمی کند "

/توگفته بودی/

 

نرگس زاری می رویانم دربستر شعر

که هر صبح

به سوی تو چشم بگردانند

نرگس زاری می رویانم

سرگردان

در بستر شعر  ...   

                  

                       (آذر ۱۳۸۴ مشایعت منوچهر آتشی/تالار وحدت)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:13  توسط ساغر شفیعی   | 

================================================================================================

تو را از قاب عکست صدا می زنم

می نشانم روی صندلی

چای می ریزم

 

لبخند می زنی

 

حالا فرصت زیادی هست

که هورت نکشی چای داغت را

که فنجان را نیمه پر  و

عاشقانه هایمان را نیمه کاره

                                      رها نکنی

مثل مراسم چای ژاپنی

با ظرافت مقابلت می نشینم

سر صبر

به لبت نزدیک می کنم

به لب داغ فنجان

                     لبخند می زنی

" ریخت روی لباست!

دست از این لبخند بردار "

 

بر نمی داری

 

برت می دارم

دوباره روی تاقچه بگذارم

به حماقتم

لبخند می زنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 11:13  توسط ساغر شفیعی   |