تبليغاتX
شعر ساغر شفیعی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ساحل بدون آن صخره ی درشت

چه نا آشنا شده ست

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------مرگ سنگین "منوچهر آتشی" شاعر بزرگ بر خانواده ی بزرگ شعر تسلیت باد

چند سالی بود که هر وقت نوشته ی تازه ای داشتم به دیدنش می رفتم و تا سری به تایید تکان نمی داد آن را شعر نمی دانستم.

هر وقت از دفترش در " کارنامه " بر می گشتم شعر تازه ای در من می جوشید.

می گفت شور شعر داری که برای شنیدن نظرم این همه راه را می آیی.راهی نبود ...تواضع او خارج از انتظار ).

بزرگوارانه نقدی نوشت به عنوان مقدمه برای کتاب اولم و به من جرات چاپ شعرهای ساده ام را داد.

با هدایت نامحسوسش به شعرهایی دست پیدا می کردم که به درونم نزدیک تر بود...به "من"خودم.

در دومین کتابم فقط شعرهایی را گذاشتم که با لبخندی صمیمی تاییدشان کرده بود.

حالا دست نوشته هایم یتیم شده اند.

 

در بوشهر چشمانت

همیشه غرور خورشید

بر سبز/آبی دریا غروب می کند

دستانت دشتستان شعرند و آفتاب

و بسترت بی شک

بارانداز حماسه ای خسته ست

از قهرمانی که در دلوار دلت

تفنگش را برق می اندازد

تا اسب سفید وحشی

که بر آستانه ی خواب هایت شیهه می کشد

دو کفتر چاهی بی قرار

از حلقه ی چشمانم

به هوای همان آرام سبز/آبی

مرغان دریایی شده اند

و دلم

تنگستان

                                    (  "حالا نام دیگری دارم "ـ ساغر شفیعی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 17:15  توسط ساغر شفیعی   |