|
|
|
|
|
باران تویی وقتی که می آیی
چون موجی از عطر علف با باد دادم به بادت هرچه دارم را بود و نبود و هرچه بادا باد. . .
ساحل تویی وقتی که می آیم سرگشته و بی خانمان سویت چشمان تو مرغان دریاییست دریا تویی با موج گیسویت
جنگل تویی وقتی که از چشمت یک جرعه چای سبز می نوشم می بویمت چون شاخه ای نمناک پر می کنی از عطر آغوشم
نیلوفر شعری و می پیچی بر پیکر اندیشه ام آرام من شاعری درمانده از توصیف وامانده در پیچ و خم ابهام
ماه منی در خلوت شب ها ظلمت تویی آب حیاتم تو خون غزل می جوشد از رگ هات حافظ تویی شاخ نباتم تو
پیمانه ای هستی ز می لبریز من ساغر اما از عطش سرشار آبی بزن بر آتشم ای دوست جامی بزن بر جام من ای یار
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:18 توسط ساغر شفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
======================================
زن طرحی جو گندمی دو تکه ابر سایه انداخته روی پلکهاش کسی برای این نقش کف نمی زند تا پاییز رنگین تری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:16 توسط ساغر شفیعی
|
|
||