چون موجی از عطر علف با باد
دادم به بادت هرچه دارم را
بود و نبود و هرچه بادا باد. . .
ساحل تویی وقتی که می آیم
سرگشته و بی خانمان سویت
چشمان تو مرغان دریاییست
دریا تویی با موج گیسویت
جنگل تویی وقتی که از چشمت
یک جرعه چای سبز می نوشم
می بویمت چون شاخه ای نمناک
پر می کنی از عطر آغوشم
نیلوفر شعری و می پیچی
بر پیکر اندیشه ام آرام
من شاعری درمانده از توصیف
وامانده در پیچ و خم ابهام
ماه منی در خلوت شب ها
ظلمت تویی آب حیاتم تو
خون غزل می جوشد از رگ هات
حافظ تویی شاخ نباتم تو
پیمانه ای هستی ز می لبریز
من ساغر اما از عطش سرشار
آبی بزن بر آتشم ای دوست
جامی بزن بر جام من ای یار