پلک می زنی

چون تورق کتاب مقدس

ومن می پلکم دورخودم

چگونه بنویسم؟


آرامتر ورق بزن

می ترسم ازیادببرم ترتیب آیه هایت را

می ترسم از دست بدهم شور مثنوی ات را


فکرنوشتن از سرم پریده مثل بوی الکل

به خواندن قناعت می کنم

در صف نمازگزارانی که یاخته های مست منند


باد می رقصد

شاخه ها دست افشان

شمس می خواند

مولانا در سماع

دف می زند کسی درون سینه ام

گیسوانم ازاین سو به آن سو هو می کشند

جهان صداشده  من  گنگ

به سجده می افتم

کلمه ای بردارم

باشتاب که گذشتی

باد کلاهم را برد

ایستاده ام هنوز

بلکه نسیم عبورت

دوباره سرم کلاه بگذارد