این خود خود منم
بارانی یکریز
که خیال خوابش نیست
لرزشی مخفی
که از چشم هرچه بپوشم
پوشیده نمی ماند
این منم
استکانی تلخ-سرد-سنگین
و بی تسکین
لبخند
برچسب بی رمقی
که برلبم نمی ماند
به دلت نمی چسبد
آن مرداب آرام
که مدال ماه برسینه اش می لرزید
کارت پستال زیبایی بود
که برایت فرستاده بودم
خودم
پنهان بودم در عمق سیاه همان مرداب
وچقدر دلم می خواست
آن پایین مرواریدی پیدا شود
که دست خالی نباشم
روزی که مثل امروز
پیدایم می کنی
امروز
پیکری که بالا آمده
با تشنجی یکریز
ودستی شرمسار
خود خود منم
نترس عزیزم
آن قرص معجزه گر را
بایک لیوان آب بیاور
وبوسه ای برای بدرود
تا دوباره فرو روم در خواب
وتو باز
غرق مهتاب که پارو می زنی
خیال کنی از خوابی تلخ
بیدار شده ای
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 18:17 توسط ساغر شفیعی
|